تبليغاتX
یه کاغذ ولی از جنس سنگ

یه کاغذ ولی از جنس سنگ

چه بسا هر شامی،شام آخر باشد

سلام


فقط اومدم بگم امشب،چلسی بازی رو در برابر یوونتوس میبره!!!شک نکنید!!!


CHELSEA,CHELSEA,CHELSEA. . .CHELSEA,CHELSEA,CHELSEA

+نوشته شده در هفتم اسفند 1387ساعت7:33 PMتوسط کوروش | |

سلام

مقدمه

بعد از 5 ماه تمام دارم یه پست درست حسابی میذارم!کلا مشکلات بود و بی حالی!همین!

چرا؟!

آقا!من تو وبلاگ هرکدوم از سمپادیا میرم میبینم دارند از امتحان و مدرسه و اینا مینویسن!بعدش یه چیزی به ذهنم رسید!شاید اصلا واسه همین هستش که ما از بقیه فرق داریم!به خاطر طرز فکرمونه!به خاطر کارایی که میکنیم!این اختلافات فقط تو درسا نیست!تو همه چیزه!

نمایشگاه!!!

من به کلمه ی "نمایشگاه" به طرز خفنی علاقه دارم!چون من رو یاد نمایشگاه مدرسه مون که تا 2هفته ی دیگه شروع میشه میندازه!نمیدونید که چه حالی میده!از 19 تا21!بعدشم تعطیل!ولی نمایشگاه:مدرسه ی ما هرسال یه نمایشگاه میذاره برای نمایش دستاوردهای پژوهشی بچه های مدرسه  و اینا!سنت نمایشگاه از اونجا شروع شد که یکی از دانش اموخته های مدرسه ی ما بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه به عنوان دبیر آزمایشگاه شیمی اومد مدرسه ی ما!(این بشر از بهترین دوستامه،واقعا مغز متفکر تو همه چیزه!!)این آقا که اسمش "پیام"هست،به میدر مدرسه ی ما این پیشنهاد رو داد و اونم قبول کرد!حالا تا اینجارو داشنه باشین!!!

دقیقا سال بعد از اولین نمایشگاه ما،فرزانگان به تقلید از ما یه نمایشگاه راه انداختن که بیشتر شبیه غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود!همش پوسترهای آماده بود با نوشته هایی کوتاه از ارشمیدس،انیشتین و...!!!


تغییرات من تو این 5 ماه!

خب،من تو این پنج ماه فقط در قسمت موزیک تغییر کردم!بیشتر به راک و متال روی آوردم!قبلا اینطور نبودم!حالا اینطوریم!همینطور امسال چندتا دوست جدیدم پیدا کردم!با یه نفر که قهر بودم اشتی کردم و با یه نفر که دوست صمیمیم بد دعوا گرفتم!انقدرم شرح این دعوا مسخره ست که فکرشم نمیتونید بکنید!پس نمیگم تا مسخره ی عام و خاص نشم(نشیم!)

ولی در کل کل کل تنهایی و در نهایت دو نفری بیشتر حال میکنم!!!

فعلا همینا تا بعدا ببینم چی میشه!راستی،امروز مدرسه نرفتم!به خاطر برنامه ی غنی ای به شرح زیر:

جغرافیا-دینی-شیمی-دینی

اینم یه تیکه ی باحال از لیریکس آهنگ باحال NUMB از LINKIN PARK:


But I know you were just like me
With someone disappointed in you

I've become so numb I can't feel you there
Become so tired so much more aware
I'm becoming this all I want to do
Is be more like me and be less like you

فعلا بای!




+نوشته شده در چهارم اسفند 1387ساعت12:15 PMتوسط کوروش | |

سلام


خوبید!بعد از 5 ماه دارم اینجا پست میزنم!ببخشید دیگه!مشکلات نذاشت!مهم نیست!از این به بعد اینجارو آباد میکنم!خیلی برا اینجا کار دارم!حالا بعدا میگم!



فعلا بای بای



+نوشته شده در بیست و چهارم بهمن 1387ساعت11:50 AMتوسط کوروش | |

انگار همین دیروز بود که آخرین امتحانمون که عربی باشه رو دادیم!چه روز خدایی بود!کلی بیکاری بعد از یه ماه درس خوندن!

ولی همه اینا او به چشم به هم زدن رفت و تموم شد!چه قدر برنامه داشتم واسه این3ماه!مقداری عملیش شد ولی نه کلش!

میخواستم برم کلاس موزیک تا یا پیانو یاد بگیرم یا گیتار الکتریک!میخواستم برم کلاس بدمینتون از اول تابستون!ولی از روی بی حوصلگی از اول شهریور رفتم این کلاس!

یک ماه و20 روز اول تابستون که قشنگ یه جنازه بودم!صبح ساعت11 از خواب بیدار میشدم و پشت نت تا ساعت 2 بعدشم ناهار!بعد از ناهار بازی با کامپیوتر یا پی اس تا بشه شب تا دوباره برم نت!چه زندگی مسخره ای؟؟؟

نمی فهمم!منی که اون همه برنامه داشتم چرا شدم یه جنازه؟؟!؟تو کل تابستون شاید 7بار با دوستام رفتم بیرون که 5تا توش هفته اخیر بوده!برای اینکه عمق فاجعه رو درک کردم!فهمیدم که این آخرین تابستون بچگیهامه!فهمیدم که این روزا دوباره نمیان!شاید تا 3سال دیگه بعداز قبول شدن تو دانشگاه به امید خدا!
الان که دارم اینارو میگم خیلی ناراحتم!تقریبا بغض کردم!وقتی به 3-4سال پیش فک میکنم!چه روزایی گذروندیم یا همین پارسال!عجب توهمی بود بقول یکی از دوستای خزم!

و این شد که دارم از این چند روز لذت میبرم!شایدم لذت نیست،بیشتر دارم حسرت میکشم چرا کل تابستون رو اینجور نکردم!

دیگه چیزی به مدرسه نمونده و من هنوز نه دفتر خریدم نه هیچی!چون هیچ حسی نسبت به روز اول ندارم!حس من به کل مدرسه ست!به کل سالش!به جز موقع امتحانات ترم اول و دوم!امتحان میدی بعدش آزادی هرکاری بکنی!گیم نت،نت،خوابیدن!عجب چیز باحالیه!

و در آخر امیدوارم همه بر و بچ و دوستان امسال سال خوبی داشته باشن!همه به هرچی میخوان تو مدرسه برسن!هیشکی هم از مدرسه ناراحت نشه و خسته نشه!برا منم دعاکنین تا به هرچی میخوام امسال تو مدرسه برسم!کلی برنامه دارم واسه ش!اگه ترم اول شاگرد اول شدم،اووهههً!نمیدونید چیکار میکنم که!فقط دعا کنید برام!پلیز!منم براتون دعا میکنم!:D

این آهنگ مینویسم چون خیلی ربط داره:

تک و تنها نشین اونجا!
دنیا اینجوری بد نمیمونه!
بیا با من!
بیا با من!
خدا مارو به هم میرسونه!
بیا اگه دوستم داری،با من همیشه!
آخه اگه دوستم داری،هیشکی تو نمیشه!

فعلا بابای!


+نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387ساعت2:41 AMتوسط کوروش | |



ای خدا!من چرا اینطوریم؟!یه لحظه خیلی خوشحالم،یه لحظه اونقد ناراحتم که میخوام گریه کنم!یه لحظه هم میخوام با دوستان برم بیرون!

خیلی حال مسخره ایه!آدم عذاب میکشه!این اواخر که خیلی بیشتر شده!میدونم چرا!!به خاطر مدرسه ست!من هروقت اینطور میشم وقتیه که میخوام برم مدرسه!

دارم روانی میشم!همش از این میترسم که امسال گند بزنم!میدونم اینطور نمیشه چون سال اول رو خوب تموم کردم!ولی بازم میترسم!وقتی فکر میکنم که اون روزای سرد و باحال زمستون رو باید تو اتاقم بگذرونم ناراحت میشم!یعنی تا 7-8 سال دیگه تموم میشه؟!؟تا بشیم آقای دکتر کوروش،داروساز یا پزشک یا دندونپزشک!

الان میخوام گریه کنم!چون دارم آهنگ incomplete  بک استریت بویز رو گوش میدم!نمیدونید عجب آهنگ خداییه!اگه ناراحت باشی قشنگ دیوونه ت میکنه!

تنها دلخوشیم فعلا تولدمه که 4 آبانه!خیلی مونده تا بهش برسم!4 آبان 1372 یه همچین آدم باحالی به دنیا اومد!

برای درس قشنگ برنامه ریزی کردم!یه مقداریشم تا حالا پیش رفته!ولی برای ایجاد کارای هیجانی یه برنامه دیگه دارم!

من کلا آدم شیطونیم!شر نیستم،دعواگیر نیستم!ولی از این کارا خوشم میاد!مثلا همین پارسال قبل از اینکه معلم بیاد حرکت ورود به زمین یکی از کشتی کج کارها به نام triple h رو انجام میدادیم!(شرح حرکت:آب رو میخوردیم تو دهنمون نگه میداشتیم بعد پوفش میکردیم تا ذره ذره بشه!)یه بارم بعد از 2 زنگ فوتبال زیر بارون با 5-6 نفر از بچه ها خورمونو انداختیم تو یه گودال آب!(نه خیلی عمیقا!فقط همه جامون خیس شد!)

و یکی دیگه از مشغله های فکریم معلماست!چون امسال اولین سالیه که تو مدرسه ی ما تجربی دوتا کلاس میشه!چون همیشه تعداد تجربی ها 17-18 نفر بوده تو یه کلاس میرفتند!ولی امسال تجربی برای اولین بار بیشتر از ریاضی شده و 40 نفر اومدند تجربی از مجموع 78 نفر!

فعلا همین چیزا به ذهنم رسید!بعدا چیزای دیگه هم میذارم!فعلا بابای!

+نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1387ساعت2:19 AMتوسط کوروش | |

واقعا نمیتونم باور کنم!یعنی واقعا 5 روز مونده تا مدرسه شروع شه؟!
ای خدا!چه قدر زود گذشت تابستون!!!

من هر وقت به فکر مدرسه میفتم کلا افسرده میشم،ولی یه چیزی هست میگن اگه به یه موضوع خوب نگاه کنی،برات بهتر اتفاق میفته و اینا!اما من هروقت به این جمله فک میکنم فقط میبینم که دارم به خودم تلقینش میکنم!

نمیدونم چرا!؟شاید به خاطر یه ماه اول مدرسه باشه!همه چیز تند تند به مغزی که یه ماه کار نکرده می خورونند،بعد امتحانهای ماهیانه و گند بزرگ اونجاست!وقتی به روزای خوبی مثل سه چهار هفته ی پیش فکر میکنی دیگه هیچ رمقی برای درس خوندن باقی نمی مونه!

تو یه ماه اول هر روز برنامه عوض میشه!اوایل سال که به بوق میدنت:1-موبایل نیارین!2-موهاتون رو درست نکنید!3-پیراهن مارک دار نپوشید!4-...

آخه اینم شد مدرسه!(البته من به هیچکدومشون توجه نکردم تو این چندساله:D)
آها!الان یه چیز یادم اومد بگم:

سال سوم راهنمایی که بودم یه روز صبح تو اردیبهشت ماه بود فک کنم،موهامو به طرز خفنی درست کرده بودم!(انقد که خودمم به این نتیجه رسیده بودم اصلا مناسب مدرسه نیست!)معاون ها سریع گفتند برین پایین صف دارید!ما هم رفتیم پایین!
کلا بعد از نیم ساعت سخنرانی و درد و مرض گفتند نباید موها تونو درست کنید!مثل احمق ها بذارید بمونه!(این آخری خودم از تو سخنرانیاشون فهمیدم:D)

ولی من امسال رو یه جور دیگه میبینم!از وقتی کلاس پنجم بودم آرزو داشتم به دوم تجربی برسم!اصلا یه جور دیگه م!قشنگ تو تابستون خوندم که مطمئنم دارم برای مدال میرم!منظورم شاگرد اولیه!

اینجا میخوام یه آهنگ باحال از بک ساتریت بویز بذارم چون میدونم خیلی به این حس میاد:


The things we did, the things we said
Keep coming back to me and make me smile again
You showed me how to face the truth
Everything that's good in me I owe to you


Though the distance that's between us
Now may seem to be too far
It will never seperate us
Deep inside I know you are


Never gone, never far
In my heart is where you are
Always close, everyday
Every step along the way
Even though for now we've gotta say goodbye
I know you will be forever in my life (yeah)
Never gone

شاید از نظر شما خیلی هم ربط نداشته باشه،ولی طرز خوندنشون خیلی باحاله!!!


وای داشت یادم میرفت:پیروزی چلسی در برابر بوردو رو تبریک میگم!


+نوشته شده در بیست و هفتم شهریور 1387ساعت11:21 AMتوسط کوروش | |

سلام به همه!

امروز حدودای ساعت 2 بعد از ظهر عجب بارونی گرفت!طوری که اگر پنجره باز بود بارون میومد تو اتاق!خیلی چیز خفنی بود!ازش عکس گرفتم شاید بعدا بذارمشون!

و اما امروز آخرین جلسه کلاس بدمینتون بود!هییییی!دیگه داره تموم میشه!این آخرین جلسه هم گند زدم!از 4تا بازی دوتارو باختم!روز بدشانسی بود!فعلا بهترین خبر تا الان قبول شدنم تو کانون زبان بود!

راستی!آقا شما هفته ب اول مدرسه میرید؟؟؟دوشنبه که یک مهره تعطیله!بعدشم سه روز میمونه!(البته برای من 2 روز!!)بیخودیه رفتنش!

+نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1387ساعت6:28 PMتوسط کوروش | |

سلام!تو خوبی؟؟؟

منم تصمیم گرفتم مثل یه خیلی از دوستام و هم کلاسیام و اینا یه وبلاگ واسه خودم بزنم!البته قبلا یه وبلاگ گروهی داشتم با چند نفر دیگه!ولی الان تنهایی حال میکنم!

اینجا من از مدرسه م،زندگیم،روزهایی که میگذرن و ...مینویسم!مثل خیلیا!!!سعی میکنم با باز شدن مدرسه حداکثر هر هفته یه بار آپش کنم!همون هفته ای که تو مدرسه گذشت رو اصلا مینویسم!

و اما در مورد من:

من کوروشم!15 و اندی ساله از رشت!تو تیزهوشان یا همون سمپاد درس میخونم!عاشق هری پاترم!طرفدار سرسخت چلسی اف سی و انگلیس هستم!امسال میرم دوم دبیرستان!رشته م تجربیه و اینا!دتس ایت!

+نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1387ساعت3:2 AMتوسط کوروش | |